تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً عشق یعنی باختن




                              

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4:38  توسط علی پورملک  | 



                        

                

در این حال و هوا ; در سکوت تنهایی ات صدای قلبت را گوش کن ...

گوش کن به صدای تپش قلبت ...

می دانم دلتنگ منی و میدانم که دلت هوایم را کرده است !

میدانم که دوستم داری و میدانم که تنها به عشق من نفس میکشی !

من در قلب تو هستم و میدانم که در آن قلب مهربانت چه میگذرد !

چرا دلتنگی ؟ من که در قلب تو هستم عزیزم !

هرگاه دلت گرفت با قلبت درد دل کن ... من همیشه در قلبت هستم و گوش میکنم به درد دلهایت !

قلب تو خانه است ; عشق تو سرپناه من است !

گوش کن به صدای تپش قلبت ! می شنوی ؟

این منم که در قلبت با فریاد به تو میگویم دوستت دارم ; دوستت دارم !

اما صدای من نامفهوم به تو میرسد; پس حس کن که دوستت دارم !

نمیدانی در قلبت چه میگذرد ! من که لحظه های زندگی ام را در قلب تو سپری میکنم میدانم که در قلبت چه غوغایی برپاست...

اما تو نمیبینی و نمیدانی که بر من چه میگذرد !

تپش های قلب تو همان صدای فریاد من است که میگویم دوستت دارم دوستت دارم !

با خونی که در قلبت جاریست زنده ام و به هوای عشق و محبت تو در این قلب مهربانت نفس میکشم !

مرا حس کن ! گرچه میدانم تو پر از احساسات عاشقانه ای !

اگر دلتنگم شدی بدان که من در قلب مهربانت به خواب عاشقانه رفته ام !

به یاد من باش مرا از این خواب بیدار کن ; دلتنگی ها را از قلبت رها کن !

سکوت را بشکن ; همچو من که ذر قلبت با فریاد دوستت دارم سکوت را شکسته ام !

هوای قلبت گرم گرم است ; جای من اینجا امن امن است !!

گوش کن به صدای تپش قلبت ; ببین که هیچگاه از فریاد خسته نمیشوم !!

=============================================================

كسی ديگر نمی كوبد در اين خانه متروك را كسی ديگر نمی پرسد چرا تنهای تنهايم و من چو شمع می سوزم ديگر هيچ چيز از من نمی ماند و من گريان و نالانم و من تنهای تنهايم درون كلبه خاموش خويش اما كسی حال من غمگين نمی پرسد و من دريايی پر اشكم كه طوفانی به دل دارم درون سينه پر جوش خويش اما كسی حال من تنها نمی پرسد و چون تك درخت زرد پاييزم كه هر دم با نسيمی می شود برگی جدا ازمن و ديگر هيچ از من نمی ماند. ====================== علي پورملك هم به پایان رسید و رفت

افسوس

 

درمن شتابي مي دود لبريز از فردا

                فردا ؟

                          شتاب ؟

                                 افسوس من امروز مي ميرم !!!

 

خدانگهدار براي هميشه گل نازم

*********************************************************************

((چقدر سخته گل آرزوها تو توی باغ دیگری ببینی , و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من, باغچه ی نو مبارک .))

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:9  توسط علی پورملک  |